دو کشاورز ِ جوان بودند.
اولی شخم می زد؛
عاشق کاشتن بود. شخم می زد تا بکارد.
"تکلیفِ بذرهای کِشته و درختان بلند و گلهای بی سر پناه چه خواهد شد؟"
دومی زیاد آب می داد؛
مسحور قدرت آب بود،
آنقدر که گاهی علتِ آب یادش می رفت.
"با این همه آب، گیاهان را خفه خواهی کرد. به قدر تشنگی آب بریز، به وقت تشنگی."
"آخر چگونه بار دهد این باغ؟"
کسی صدای کشاورز پیر را نشنید...
بخش کوتاهی از خطبه 27 نهج البلاغه
مرا "اهلی" کن..
- "اَلَستُ بِربّکُم؟"
- بلی.
قرعه ی کار به نام دیوانه ای دیگر می زنند...
دو تا 9 به هم می رسند:
- سلام.
- سلام، خدا کند بفهمد که هیچ چیز، حتی تلاقی اعداد اتفاقی نیست. خدا کند که بفهمد برای چه آمده است.
از آن روزهای پاکی، چرا هیچ چیز به خاطر نمی آورم؟
یادم نمی آید شهادتین گفته باشم. حتما درِ گوشم خوانده اند، اما باز، یادم نمی آید که شهادتین گفته باشم.
"شهادت شرط مسلمانی است، نمی گوییم "می گویم"، می گوییم "شهادت می دهم". در دادگاه که شهادت می دهی ممکن است حتی به قیمت جانت تمام شود؛ شهادت هزینه دارد، باید هزینه اش را بپردازی."
یادم نمی آید شهادتین گفته باشم.
سالهایی را در دنیای زیبای خودِ خودم سپری می کنم. سالهای انتظار برای از دست رفتن! دلم می خواهد بزرگ شوم تا بزرگ ها به رسمیت بشناسندم و بفهمند که من هم می فهمم. با بزرگ ها می پرم.
بزرگ می شوم. نمی خواهم بزرگ شوم. از 13 سالگی نمی خواستم بزرگ شوم.
13 سالگی ِ پر ِ التهاب. و در عین حال دوست داشتنی و به یاد ماندنی. کمی خدا.
از غرق شدن است که می ترسم
از بزرگ شدن است که می ترسم
از زشت شدن است که می ترسم
***
و من بزرگ
بزرگ
بزرگ
می شوم کوچک
و نیست می شوند
یکی یکی اسباب بازی ها
تمام رنگهای قشنگِ
مداد رنگی ها
***
به چشم بر هم زدنی
می گذرد
بزرگ می شوم
بی درنگ، بی توقف
هنوز مقاومت می کنم
بیهوده.
زمان اجازه نمی دهد بفهمم کی مدرسه تمام می شود، کی به دانشگاه می روم، کی 4 سال می گذرد و کی... لابد این هم تمام می شود و باز بزرگ تر می شوم.
و باز بزرگ تر می شوم
همیشه می ترسم از زمانِ سپری شده
از اینکه به راه ِ آمده نگاه کنم
اینکه این همه بار زمین گشته و گشته
و من هنوز جای اولم
و حتی قبل تر
همیشه می ترسم از زمان
وقتی که عدد سالهایم یکی اضافه می شود
و من نیم تا هم اضافه نشده ام
می دانم که فرصت بی اندازه کوتاه است
حس ِ کم بودن دارم
می ریسی و پنبه می کنم
می ریسی و پنبه می کنم
می ریسی و پنبه می کنم
"وما الحياة الدنيا الا لعب ولهو"
"وما الحياة الدنيا الا لعب ولهو"
"وما الحياة الدنيا الا لعب ولهو"
- گم می شوم
تو صدا می زنی
گم می شوم
فریاد می زنی
گم می شوم
سیلی می زنی
چه وحشت انگیز و سیاه است دنیای بی تو! به غایت می ترسم
عاقبت از هراس گم شدن ها به آغوش تو می دوم
و باز
خیلی زود
گم می شوم –
امروز هم،
عدد سنم کنتور انداخت
در حالی که در اوج ِ پنبه کردن ِ رشته ها بودم
پناهی نیست
باید به سوی تو برگشت
"کل من علیها فان"
و "لا یمکن الفرار"
بی تو دنیا آوار می شود
و من از تو به تو پناه می برم
مرا ببخش
مثل هر روز
من آخر دلم نور می خواهد
و نمی توانم از نور بگذرم
"پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت"
ناخواسته فروختم،
ببخش.
آخر دلم نور می خواهد
. . .
یک شمع کم است
چه بهتر!
بزرگ شدم ها!
حالا،
گریه کنم،
یا ادامه بدهم؟
بی گریه که صفا ندارد!
مرثیه می خوانم
اما ادامه می دهم
به امید پایان قصه
که همه چیز به آن وابسته است
این قصه اما،
آخر ندارد.
برای آخرش دعا کنید...
تنها به امیدِ لطفِ بی پایان توست،
ای مهربانِ نشناخته ی من
که می توان ماند.
پ.ن. پاره پاره بودن و بی ربطی مطالب رو به بزرگی خودتون ببخشید، دلم خواست بی ملاحظه بنویسم.
چقدرم طولانیه!
تا اطلاع ثانوی، شیراز همه ی جهانه!
2. فکر می کردم شیراز باید جای قشنگ و جالبی باشه اما نه تا این حد!
3. اینجا "جو" گیر می شوی:
هوای حافظیه آدم رو به سکوت و احترام وا می داره. وقتی حس سعدیه رو با حافظیه مقایسه می کنم، فکر می کنم حس خیلی خوب حافظیه به خاطر اینه که حافظ رو خیلی بیشتر دوست دارم؛ اما فقط من نیستم که جو گیر ِ حافظ شدم. گل های روی قبر، رفتار بسیار متفاوت آدم های اینجا و ابراز احترام عمیقشون به حافظ، انگار که کنار قبر عزیز ترین عزیزشون نشستن، آقایی که گوشه حیاط جانماز پهن کرده و داره راز و نیاز می کنه، اون یکی که کنار یکی از درهای مشبک نشسته و آهنگ قشنگی گوش می ده و توی دنیای ما نیست و حتی من که حرص عکس گرفتن نمی ذاره برم سر قبرش بشینم اما همون طور حس ناب اونجا رو همراه "چیک و چیک" دوربینم می بلعم، بعدا هم وقت پیدا می شه و می رم می شینم و از دور تماشا می کنم.
اگر نخوام حافظ رو بزرگ ببینم، شاید جو معنوی اینجا به خاطر حس آدمهایی باشه که اینجا حضور دارن. اینکه کسایی که اینجا هستن با عشق و حس خاصی میان و اینجا به آرامش می رسن و این روی مکان تاثیر گذاشته. اما به خودم می گم هر چی هست، یه چیزی بوده بین حافظ و خداش که اینطوری بین مردم عزیزش کرده. خیلی دلم می خواد بدونم چی کار کرده که بین همه مشاهیر، با همه فرق داره.
4. حافظ هم حرفمو تایید می کنه:
"اگر چه زنده رود آب حیاط است/ ولی شیراز ما از اصفهان بِه"
4. کلی حرف دارم برای گفتن. شاید به تدریج سفرنامه تصویری شیراز رو اینجا بذارم.
پ.ن :
"پروردگارا تو خود گواهی بر من چه میگذرد.
تو خود این معرفت را به من عنایت کردی که آسانیهای بعد از سختیها را در ظرف دورة فانی زندگی خود در دنیا نپندارم، بلکه برای رسیدن به موهبت بزرگ تو که همانا «آرامش در سکینت قلبی» است، این گونه تصور کنم که دنیای فانی حادثه و ماجرایی است سخت و طاقتفرسا و ما انسانهای ناتوان بایستی مهیای گذشتن و عبور کردن از این ورطة هولناک باشیم.
اینکه گاهی اوقات به صورت مقطعی پس از سختی، آسانی ظاهر میگردد، از یک طرف آزمایشی است که خداوند از ما میکند تا معلوم گردد مدعیان دین و آیین خدا چه کساناند. (... و لما یعلم الله الذین جاهدوا...) و از طرفی، لطف و مرحمت خداست بر اینکه در حرکت در راهش نبریم...)
از دلنوشتههای امیر شهید صیاد شیرازی"
با مَنه!
احساس می کنم اسیرم
وقتی که روزها در کار خلاصه می شوند
و فرصتی برای لحظه ای آزادی نیست
انسان
هر اندازه سخت کوش
حتما به فراغت نیاز دارد
به اینکه لحظههایی را
به کارهایی که "دوست دارد" سپری کند
و گرنه می پوسد
لِه می شود.
این روزها یک انسان ِ له شدهام!
برنامه ریزی شده ام که مثل یک ربات کار کنم.
رباتی که می داند انسان است،
نمی تواند یک ربات خوب باشد.
می شود یک رباتِ شاکی
یک رباتِ محبوس.
اما
فعلا مرا همان رُبات صدا بزنید
مهم نیست اسمم چه باشد
وقتی که وقت ندارم کسی صدایم بزند
پ.ن. دو هفته ست که "تمام وقت" مشغول کاری ام که دوشنبه قراره تحویل بدم. اینجور وقتها بعدِ رهایی، از ذوق تمام روزهام رو به باد می دم؛ اونقدر که مجبور می شم باز خودم رو برای اجبارهای بعدی حبس کنم...
6 روز تا رهایی... و 11 روز تا اسارت مجدد!
"حال را دریاب" و "از زندگیت لذت ببر" و "قانون جاذبه"،
هیچ کدام توصیف کاملی از زندگی نیستند.
می دانم و می دانی که دنیا جایِ لذت و شادیِ دائمی نیست...
دنیا یعنی جایی که در آن گاهی حتی نمی توانی بنشینی و زار بزنی؛ جایی که حتی اشک ریختن هم نیاز به محاسبه دارد، که کجا گریه کنی تا دور از نگاه و پرسش دیگران باشی و کی قرمزی چشم هایت رفع می شود و اصلا چقدر می توانی گریه کنی تا سرت از درد منفجر نشود...
گاهی فکر می کنم از بهشت، با همان توصیفات مادی اش، برای این گفته ای که دلتنگ ِ نشدن های این دنیا نشویم. بهشت، توصیفی است از تمام ِ آنچه که از این دنیا می خواهیم. آرامش، شادی ِ مطلق، شنیدن حرفهای خوب، لذت بردن از همنشینی های واقعی و بی پایان، پایان ِ دائمی ِ تمام غم ها، پایان ِ محدودیت. با داشتن این توصیف، دنیا بیشتر از قبل قابل ِ زندگی کردن می شود.
برای کسی چون من که "رضای تو" را نمی فهمد، همین بهشت برای آغاز ِ راه کافی است؛ وقتی که تصادم ِ دنیا فریاد می زند، و تو قبلا از بهشت گفته ای و باز می گویی...
بهشت یعنی آزادی از بند ِ دنیا، و بند ِ خود. و من چقدر بدبختم اگر از بند دنیا رها شوم و شایسته بهشت تو نباشم. می خواهم از بخشش ِ تو و از سختی ِ دنیا، به بهشت برسم. و رضای تو را هم حتی، می خواهم!
از کدام ستاره بود که چشمک زدی؟
- این آخرین بار-
انگار زهره بودی
دم دمای غروب
انگار زهره بودی
نورانی ترین جرمی که این روزها از این پنجره می بینم
- ستاره ها چشمک می زنند، اما
خیلی دورند از ما
سیاره ها نزدیکند ولی،
چشمک نمی زنند! -
تو مثل زهره درخشیدی
و مثل ستاره ها چشمک زدی
و با زبانی ناشناخته چیزی گفتی
که قلب من خندید
انگار زهره بودی
دم دمای غروب
پ.ن. فکر می کنم دو سال پیش، حوالی نوروز نوشتمش. امروز اصلاح شد!
از یاد رفته ای.. اگرنه، دل
در به در دنبال درمان نمی گشت...
دلم می خواست تکنولوژی را خاموش می کردم
تا بدون وسوسه
یک دل سیر زندگی کنم ...
پ.ن. زندگی ام شده دویدن برای فراهم کردن وسایل اولیه و روزمره ی کارهایی که بیشتر وقتها اصلا به انجام نمی رسند. زندگی ام شده تاکسی، اتوبوس، مترو، دیدن بی فرهنگی و عصبانیت بعضی ها. زندگی ام شده به سختی و اکراه از خواب بیدار شدن، با عجله رسیدن، استرس، برنامه ریزی های ذهنی، گذران وقت به هیچ و آن وقت ترس از انجام ندادن همه چیزهایی که باید. شده تلویزیون، اینترنت، حمام، عجله، خواب ِ بی وقت و ... آن وقت، از چنین روزهایی انتظار معجزه هم دارم. انتظار دارم حالم خوب باشد. وه که چقدر این روزها از این زندگی ِ شلوغ و در هم و بر هم و بی معنا و غیر استاندارد خسته ام. از زندگیی که روز و شبش را پای اینترنت و کامپیوتر بنشینم و نفهمم چرا بدنم کرخت شده و سرم درد می گیرد. از اینکه نصف عمرم را بی اختیار در ترافیک صرف کنم و نصفه دیگرش را ناچار! شوم برای رفع خستگی، صرف سرگرمی هایی کنم که جز دمغ تر شدن حاصلی ندارند. کاش هیچ وقت تلویزیون اختراع نمی شد. کاش اینترنتی نبود که روز به روز اخبار خبرگزاری هایش را پی بگیری و کامنت های بلاگت را دقیقه به دقیقه چک کنی ( که روز به روز هم کمتر می شوند. چرا آخه واقعا؟ خجالت نمی کشید؟) اصلا کاش کامپیوتر هیچ وقت اختراع نمی شد تا من صبح تا شب به اسم ِ اجبار درس هایم، آینده ی کتف ها و کت و کولم را به خطر نمی انداختم و در عنفوان جوانی! با بالا رفتن از 20 پله ناقابل، به نفس نفس نمی افتادم.
چقدر دلم برای دویدن و ورزش تنگ شده. دیگر از صندلی و نشستن حالم به هم می خورد. از اینکه تفریح ِ پرتحرکم، پرسه زدن در خیابان های شهر و پاساژ رفتن و خرید چیزهای تکراری باشد. از اینکه گردشم، به جای رفتن به طبیعت، رفتن به جمعیت باشد! دلم کتابهای کاغذی ِ کاهی می خواهد. کاش همه چیز از جنس کتاب و کاغذ بود و هنوز هیچ مبلی اختراع نشده بود تا روی زمین می نشستم و به پشتی تکیه می دادم و با پاهای دراز، کتابهایی می خواندم که بی ربط ترین ها به رشته ام بودند. بی ربط ترین ها به اجبار. وه که چقدر این روزها از اجبار خسته ام.
پ.ن.2: وقتی به دردسرهای شهر نشینی فکر می کنم، یاد این آیه می افتم: "ولو أن أهل القري أمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والأرض" و اگر مردم آباديها ايمان آورده و پرهيزگارى كرده بودند هر آينه بركتها- نيكيها و نعمتها- از آسمان و زمين بر آنان مىگشاديم و ليكن [پيامها و نشانههاى ما را] دروغ شمردند، پس آنها را به سزاى آنچه مىكردند گرفتار ساختيم. حالا بماند که در آن صورت، تنبلی هایم هنوز سر جای خود بودند.
پ.ن. 3: ساختارشکنی این جور وقتا جواب میده. محض تنوع دفتر بهداشت! پنج دبستان: 1 و 2 و 3 (به نحوه شره کردن آب در این عکس دقت کنید!). در ضمن ایده از ناتانا بود که قرار گذاشتیم یه روزی خاطرات کودکی مون رو قسمت کنیم و یه جور بازی راه بندازیم و بقیه رو هم به این بازی دعوت کنیم. هنوز البته اون یه روز نرسیده و من عکسای بهتر رو نگه داشتم برای اون موقع.
1
بعضی وقتها واقعا می مانم که این منم که از تولد تا به اینجا رسیده ام و شده ام چیزی که حالا هستم، یا آن بودم که کودکی هایم بود و حالا از خودم دور می شوم...
اگر انسان همانی ست که حالا هست یا دست کم با سِیری که تا به حال طی کرده تعریف می شود، پس چرا اینقدر احساس دوری از "خود" می کنم؟ چرا با یاد کودکی هایم و شبیه شدن به آن روزها آرام می گیرم؟
این کدام "خود" است که من از آن دورم؟ و اگر دورم، چطور درکش می کنم؟ چطور می فهمم که نیست...؟
2
امانتی را که زمین و آسمان از قبولش سر باز زد،
من چرا پذیرفتم؟
فراموشی چیزی که به خاطرش به بلا گرفتار شده ای
بدتر از هر چیز دیگری ست...
3
گاهی دلم می خواهد ذره ای از عشقت را تجربه کنم؛ شاید که شیرینی اش تا ابد در خاطرم بماند...
آب ِ سردی می خواهم، بر فراموشی ام...
پ.ن. زابیل جان فالت به کار اومد:
دوستان عیب من بیدل حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری میجویم
(البته "بی دل" ش به ما نمی چسبه. شاعر: لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ!)
*: دختر خورشید
کجایی؟ دلم پوسید از تنهایی! چِشمم به در خشک شد.
. . .
انسان موجودی اجتماعی است، قبول!
. . .
تا کی باید برای جور شدن سرگرمی هایم، دنبال آدمها بگردم؟ منتظر آدمها باشم؟
. . .
می شود
بعضی وقتها.
نمی شود
بعضی وقتها.
. . .
بعضی وقتها بدون آدمها خودت را فراموش می کنی. آدم ها جلوی چشمت را می گیرند؛ منتظری که بیایند و تاییدت کنند یا تنهایی ات را پر کنند. و اگر نیایند... بعضی وقتها عادت می کنی.
عادت می کنی.
منتظر می مانی.
نا امید می شوی.
خودت را فراموش کرده ای!
. . .
آهاااااااااااااااای!
این پست مالِ خودِ خودم است. آن را با شک تقسیم می کنم؛ با کپی رایت و مالکیت تام!
بعضی وقتها یک حس گنگ شیرین قلقلکم می دهد. حس می کنم کسی یا چیزی ناشناخته از نقطه ای از دنیا صدایم می زند و من نمی دانم چیست اما دلم از شوق پر می زند. انگار که ارتباطی مرموز بی آنکه بدانم مقصد چیست و حامل چه پیامی ست شکل گرفته باشد. آنقدر لذت بخش و دور از دسترس که حتی می ترسم با نوشتنش تقسیم شود و دیگر مال ِ خود ِ خودم نباشد.
* * *
یادم می آید بچه که بودم، از 6 سالگی شاید، همیشه تصور می کردم باید کسی درست مثل خودم در جایی از دنیا (معمولا سمت دیگر کره زمین را تصور می کردم که خیلی نزدیک نباشد و پر رمز و رازتر باشد) وجود داشته باشد که مرا مثل خودم بفهمد؛ تمام چیزهایی را که حس می کنم و نمی توانم به کسی بگویم را حس کند و حتی برای ارتباط با او نیازی به حرف زدن نباشد.
بچه که بودم برخلاف حالا خیلی رویایی بودم؛ ذهنم پر از داستان های پریان بود. تا اواسط نوجوانی احساساتی بودم اما در عین حال عاقل. برای فکرهایم فلسفه می بافتم. فلسفه هایی که واقعا قشنگ بودند. (فکر کردن هایم معمولا گفتاری بود). شاید آنقدر ذهنم پر از حرف بود که دلم می خواست کسی باشد که همه فکرهایم را یکجا درک کند.
بعضی وقتها که در احساساتم غرق می شدم فکر می کردم که او هم درست در آن لحظه در آن سوی کره زمین دارد به من فکر می کند! این شخص برایم نماد یک دوست واقعی و گاهی نماد عشق بود، نماد همه چیزهایی که درک می کردم. مهم نبود چه کسی باشد اما فکر می کردم با پیدا کردن او دنیای من کامل می شود و به خوشبختی واقعی می رسم. پیدا کردن او رویایی پرماجرا بود که باید روزی برآورده می شد و هیچ وقت ناممکن نمی پنداشتمش...
وقتی که فکر می کنم می بینم حالا که خیال پردازی هایم تمام شده و بیشتر به "امکان" فکر می کنم و کمتر به آرزو، هنوز هم همان همزاد و دوست را کم دارم. همان معنای نداشته ای که در ذهنم خالی است و باید جایش پر شود. با این تفاوت که این بار می دانم (یا تصور می کنم که می دانم) که چنین چیزی هرگز در این دنیا ممکن نیست. آن موقع ها، فکر می کردم احتمال پیدا کردن این همزاد در دوردست ها بیشتر است؛ حالا، ذهن منطقیم می گوید که خوشبختی، هر چه باشد، در دوردست ها نیست. و البته خوشبختی کامل ِ دنیایی، امکان پذیر نیست.
حالا که خیال پردازی هایم جایشان را به تصور سخت گیرانه ی واقعیت داده اند، می دانم و یقین دارم که هرگز انسانی نمی تواند خالی ِ وجود انسان دیگری را، تمام وکمال پر کند. حالا گمانم سر از کار امکان در می آورم. می فهمم که تنهایی انسان ها چیزی نیست که با محبت و درک دیگران مثل یک ظرف آب، پر شود و همیشه پر آب بماند. با اینکه رویاهای زیبایم رفته اند، هنوز جایی، این بار خارج از این جهان، خارج از این امکان، ناخودآگاه دنبالشان هستم. و در عین حال پذیرفته ام که این دنیا با آرزوها و رویاهای قشنگ، همیشه به نرمی کودکانه ای که باید، رفتار نمی کند و این ذات دنیاست. خارج از اراده من. حالا زندگی برایم دنباله ناپیوسته ای از لحظه هاست که گاهی از "معنا" پرند و گاهی خالی. امشب به این فکر می کردم که لحظه هایم چقدر از معنا خالی شده اند.
انگار که همیشه، از روزی که به یاد دارم، چیزی را گم کرده بودم. این روزها جای گمشده ام خیلی خالی است...
* * *
گذشته از آن چیزی که می دانم لحظه هایم باید از او پر باشد و نیست، گذشته از خدایی که نزدیک ترین و غیر قابل درک ترین است، گذشته از اسرار جهان که از آنها بی خبرم و اینکه نمی دانم کدام احساس را باید به خدا، کدام را به هستی و کدام را به انسانها نسبت دهم، هنوز هم آن باور کودکی ام، مثل یک اسطوره گوشه ذهنم جا مانده. وقتی آن احساس ِ هیجان ِدرکِ معنایی که نمی دانم چیست سراغم می آید، می روم به آن روزها و فکر می کنم واقعا ممکن است این احساس نشانه یک ارتباط باشد. ارتباطی مثلا از جنس آشنایی ِ روح آدمها و یا یک تله پاتی ساده؛ مثلا کسی که با محبت از تو یاد کرده و یا حتی فرشته ای که کنارت بال زده است! آن لحظه ها دلم آشوب می شود که منشا این حس را بفهمم اما همین ناشناخته بودن لذت غیر قابل وصفی دارد که دلم می خواهد هیچ وقت تمام نشود.
"این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور
صدا می زند"
قیصر امین پور
این شعر از خیلی قبل ها، مرا یاد چیزهایی که گفتم می اندازد...
*: عنوان پست، مربوط به بخش زیر از کتاب "The body" استفن کینگ است:
خانم ها و آقایان محترم، با شخصیت، نجیب، فرهیخته، با فرهنگ، با فهم و کمالات، هنرمند، متشخص و ...
لطفا هنگام ورود به مترو، ابتدا اجازه دهید کسانی که می خواهند پیاده شوند، پیاده شوند، بعد شما سوار شوید!
تو رو خدا!
در صورتی که چندان با این روش حال نمی کنید، ادامه مطلب رو بخونید.
اگر مرگ امید،
قهقهه ی شیطان نبود...
از تمام ترسهایم،
از همه چیزهایی که سخت اسیرشان هستم،
از راه دور و پای خسته و عادت های بد،
می گفتم و
می گفتم و
می گفتم.
پ.ن. چرا یهو همه غیب شدین؟ اگه حسنی مکتب برو بود، آذر و بهمن دیر به دیر به روز می کرد نه اول مهر که روزگار خوشحالی و بی خیالیه. بله!
آرزو داشتم یک "نادر ابراهیمی" به دنیا می آمدم.
همان قدر جوینده و عاشق؛ امیدوار و خستگی ناپذیر.
همه "نادر" متولد می شویم، همه "ابراهیمی"؛
اما هیچ کس "نادر ابراهیمی" متولد نمی شود،
و فقط یکی "نادر ابراهیمی" می شود.
پ.ن. مناسبت؟ جا موندم خب!
پ.ن.2 با تشکر از دقت شما به تغییر فونت
پ.ن. بعضی وقتا دیدن دستخط خودم لجم رو در میاره، الانم وقتی چند تا پست اول وبلاگمو به عنوان یه مخاطب که اولین باره اینجا میاد خوندم فکر کردم چه وبلاگ بی مزه ای. به هر حال "وبلاگ جان، فقط به خاطر پست هایی که دوست دارم دوستت دارم! و البته پست هایی رو که دوست ندارم هم به خاطر حس خودپسندی دوست دارم. میگن عشق آدمو کور می کنه"
رنگين کمان، تو و
من هر روز
در پی یک رنگ
.... امروز فردا دیروز پریروز پس فردا....
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ
چون بندگان من درباره من از تو بپرسند،
بگو که من نزدیکم
و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم
پس به ندای من پاسخ دهند و به من ايمان آورند تا راه راست يابند
یا علی
نه!
حالا که فکر می کنم:
من از چیزهایی که زیاد "تقلید" می شوند، زود بیزار می شوم.
پ.ن.(؟):
وقتی که رفتار و حرفی، خاص ِ خودت باشد، هر چقدر هم که استفاده اش کنی، مصرف نمی شود؛
اما، امان از وقتی که بخواهی سبکِ کسی را تقلید1 کنی...
دیگر خودش هم از آن سبک، حالش بهم می خورد.
1: البته که "الهام" با "تقلید" هزاران بار فرق دارد.
در ِخانه ی رحمتت که می رسم، مکث می کنم و این پا و آن پا برای وارد شدن.
از لحاظ منطقی،
بودن من اینجا دلیلی ندارد.
اتفاقی بود که گذرم به خانه ات افتاد؟
نه،
هیچ چیز اتفاقی نیست!
من در ِ خانه ی تو آورده شدم.
نه، حتی این هم لازم نبود؛
همه جا خانه ی تو بود...
زمان که زمان ِ باریدن شد،
من بی اختیار، با اولین دعوت تو، مهمان ِ ویژه شدم.
همه مهمان ویژه شدیم.
بگذار بگویم:
آخر ِ مهمانی تازه دوزاریم می افتد که دعوت شده ام؛
و می گذرد ...
و من دوباره تکه های ناقص ِ بندگیت را گم می کنم.
می دانم که خودت خوب می دانی!
کفر می گویم! نا امیدی از رحمت ِ چون تویی...
از خودم می پرسم: ارزش دعوت شدن را داشته ام؟
حتما حکمتی بوده که...
ما الکی الکی مهمان شدیم؛
تو ما را جدی جدی دعوت کردی!
. . . . . . . . . . . . . .
حالا که برایم خواسته ای،
این فاصله ی بی نهایت ِ بین خواستنت و اراده ام را کم کن.
نگذار رفوزه شدن های مکررم را باور کنم.
" تو سیاره بعدی مِی خوارهای مینشست. دیدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غم بزرگی فرو برد. . به مِیخواره که ساکت پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود، گفت: چه کار داری میکنی؟ مِیخواره با لحن غم زدهای جواب داد:شراب می خورم. شازده کوچولو پرسید: شراب می خوری که چی؟ مِیخواره جواب داد: که فراموش کنم! شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسید: چی را فراموش کنی؟ مِیخواره همان طور که سرش را میانداخت پایین گفت: شرمندگیم را. شازده کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید:شرمندگی از چی؟ مِیخواره جواب داد: شرمندگی ِ مِیخواره بودنم را! "*
* با تشکر از شازده کوچولو و وبلاگ نویسی که این متن رو تایپ کرده بود.
پ.ن. : هل من معین؟
" اعتراف می کنم که "بیب"، بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب ."
اسیر شکی پس از شک دیگر،
باید صبر کنم
باید صبر کنم
باید صبر کنم، شاید تا
"یوم تبلی السرائر..."
طاقت می آورم؟
پ.ن. کی زمان افشاگری تو خواهد رسید خدایا؟*
*: گرچه مرام تو پوشاندن عیب هاست... **
**: اما، تا عیب چه باشد. بنده هایت که نمی فهمند، اما تو خوب می دانی!
یه وقتایی اونقدر نعمت های زندگی برام عادی می شن که خیلی چیزا رو فراموش می کنم و در بعضی از زمینه ها تبدیل می شم به یه آدم ِ به اصلاح "تعطیل". کسی که خیلی دردها رو نمی فهمه. البته این نفهمیدن فقط در مورد دردهای مادی نیست اما من بیشتر در مورد این مسائل دچار تعطیلی می شم. گاهی اوقات یادم می ره "مرفه بی درد" بودن فقط به معنای پولدار بودن نیست. هر کسی که به خاطر داشتن چیزی، نتونه حال دیگرانی که اون نعمت رو ندارند درک کنه، یا اصلا چنین چیزی در مخیله ش نگنجه، مرفه بی درده.
و من یک مرفه بی دردم!
اونقدر که گاهی فراموش می کنم که اصلا مساله ای به اسم فقر و گرسنگی توی عالم وجود داره. فقر برام خلاصه می شه تو نخریدن مانتویی که دوست دارم و قیمتش بالاست. اینکه اینهمه نازک نارنجی بار اومدم که تحمل کوچکترین سختی رو ندارم به کنار، اونقدر همیشه همه ی چیزهای لازم برام فراهم بوده که بودن اون چیزها برام به پیش فرض ذهنی تبدیل شدن. همون قدر که نعمت های روزمره زندگی بعضیها برای ما رویاست، شاید داشتن یه تکه نون هم برای کسی رویا باشه. اما مشکل اینجاست که یادم می ره این تفاوت کجا و اون تفاوت کجا! چیزهایی که من ندارم، ضروریات زندگی نیست ولی چیزهایی که اونا ندارن، نداشتنش مساویه با درد و رنج واقعی. من هیچ وقت حتی با روزه گرفتن وسط تابستون، حسی گرسنگی رو اون طوری که اونها لمس می کنند، نمی فهمم. گرسنگیِ من با خوردن سحری شروع می شه و با یه غذای خوشمزه، افطار، و مجبور هم نیستم توی ظل گرما بیرون باشم اما گرسنگی اونها تمومی نداره و امیدی توش نیست...
"همه چیز، پول نیست" یا "پول همه چیز نیست!" ، اما کافیه فقط یه روز بی پول باشی تا بفهمی چطور سر و ته همه چیز به پول ختم می شه. منی که همیشه پول رو بی اهمیت فرض می کردم کم کم دارم این رو باور می کنم.
یکی از دوستامون داشت می نالید از اینکه وقتی توی ماشینه، موتوری ها خیلی اعصابش رو خورد می کنن. بهش گفتیم: "خب طفلکیا با چی رفت و آمد کنن؟" گفت:"خب مثل من! مگه من با چی رفت و آمد می کنم؟ با آژانس!"
پ.ن. همه دعوتیم!
می ایستم
- نه، نشسته ام –
به خیالم در متروک ترین نقطه عالم
تو نیستی
آدمها محو شده اند
من به آخر خط رسیده ام
دنیا ضجه زده و خودش را حلق آویز کرده
دختران زنده به گور شده اند
پسران از شرم به دنیا نیامده اند
من،
از احساس خالی شده ام
چشمانم را نمی بندم که به خواب نروم و خواب شاپرک ها را نبینم
- گلها به دار آویخته شده اند –
تنهای ِ ماندنی!
من از من خالی شده
دنیا
از تو.
افراط و تفریط
دو تا کلمه اند،
با ظاهر متضاد
و باطن یکسان.
می شه به یکی گفت "افراط اون وری"، به اون یکی گفت "افراط این وری"
اما در واقع هر دوشون "اون وری" اند!
- ولی خب، محدودیت واژه داریم –
می خوام بگم تجربه نشون داده که آدمایی که یه وقتی از اون ور بوم افتاده بودند، ضریب از این ور بوم افتادنشون بالاست. (البته سمت افتادن از بوم رو می شه عکس کرد اما نمونه هایی که من دیدم به طرز مشکوکی! در یه جهت خاص بودن)
خلاصه که وقتی یه آدم تفریطی ِ سابق، حرفای افراطی می زنه یا کارای افراطی می کنه، اصلا تعجب نمی کنم. آدم تندرو هیچ وقت حالش خوب نیست؛ حتی اگه از افراط به تفریط یا از تفریط به افراط رسیده باشه نمی شه گفت خوب شده.
تندروی در هر جهتی که باشه آفته.
پ.ن. 1: همیشه در مورد این موضوع مثال سیاسی به ذهنم می رسید، اما انگار کافی بود به حال خودم و سیر تغییراتش در طول سال و ماه و هفته نگاه کنم.
پ.ن. 2: تو بامنی امّا... کاش این امّای همیشگی اینقدر گزنده و حقیقی نبود...
(گذاشتن ِ این پ.ن. کار خود ِ واقعیم نبود، می دونم! شبیه اون پ.ن. هایی شد که می شه باهاش کلی مهم شد و کلاسش به اینه که کسی ازش سردرنیاره که البته این جنبه ی خطیر از دستم در رفت!)
گفتن از تو، سخت ترین کار دنیاست
وقتی که هیچ توجیهی برای غفلتمان نیست
يك گفتگوي ساده با امام زمان ( عج ) - محمد حسین صفری در ادامه مطلب بخوانید...
پ.ن : یه جایی این کامنت رو خوندم: "یادمان باشد اگر با آمدن "آفتاب"از خواب بیدار شویم نماز صبحمان قضا است"
این من از آن من پرسید: چرا در این لحظه شب بیهوده پرسه می زنی و در تاریکی دنیا دنبال نور می گردی؟
آن من گفت که دنیا روی سرش سنگین شده.
این من پرسید: چرا؟
آن من گفت که برای فهمیدن قاعده های زمخت این دنیا زیادی نازک و شکننده است.
این من از حکمت و مصلحت گفت...
از ذات دنیا و "لقد خلقنا الانسان فی کبد".
آن من چیزی نشنید؛
گلوله شد و در خود فرو رفت.
گریست و گریست؛
و به جاده طولانی نور فکر کرد که آنقدر از پیچ و خم پر بود که هیچ وقت به انتهایش نمی رسید.
این من چیزی نگفت؛
تنها به آن من نگاه کرد،
و نور را در او دید.