تبليغاتX
غیرمنتظره


اگر می‌شد تمام واژه‌های سرگردان در فکر آدمهای ایستگاه مترو را در آن‌ بعد از ظهر بی‌زمانی که بی‌شک یک عالمه آدم دارند دنبال تکیه‌گاهی می‌گردند که غصه‌هایشان را به آن تکیه دهند و دور از چشم دوست و آشنا آه بکشند جمع کرد و جایی نوشت، یا اگر می‌شد جرقه‌های آنی فکر یکی از همان‌ها را که غصه از چشم‌هایش سرریز شده و مژه‌هایش را خیس کرده خواند؛ و اگر می‌شد فهمید چطور در قطاری که بی‌تردید دارد می‌رود این همه آدم در خودشان توقف کرده اند و نمی‌توانند بگذرند، می‌شد باور کرد که در عمق درد جایی است که همه ‌چیز روشن‌تر از همیشه و جواب همه‌ی سوال‌های بی‌پاسخ مانده کوتاه و روشن است. جایی که آنچه در گلو می‌ماند فقط اندوه و غربتی است نرم که دیگر چرایی ندارد. اعتراضی ندارد. خواهشی است برای آرام شدن فقط. باورش شده دنیا جای آسایش و ماندن نیست. دلش برای تک تک آدمها و اتفاقاتی که در تمام زندگی‌ مفهومی ازشان چشیده تنگ است، اما می‌داند این قطار "در آن ایستگاهها توقف نخواهد کرد". می‌داند چیزی که می‌خواهد، نه هیجانِ زودگذر اتفاق‌های خوب است نه بودن دیگران. که آدمها همیشه یا آنقدر دورند که نتوانند بفهمندت، یا آنقدر نزدیک که بیرون بودنشان از قالب وجودت آزار دهنده باشد. آدمها همه کسی هستند مثل تو. قطعه‌های گمشده‌ی سرگردانی که فقط در قصه‌ها جور می‌شوند. میانه‌شان با واژه‌های گفته و نگفته به هم می‌ریزد. اسیرند. اسیر جسم. اسیر خودخواهی. اسیر ندانستن. 

اگر می‌شد همه‌ی فکرها و فهمیده‌هایی که روزی از ذهنت/دلت گذشته‎اند را جایی ذخیره کنی و وقت خستگی و تاریکی قلبت بهشان سر بزنی و تصویرشان برایت ایمان ِ تازه شود، می‌شد فهمید دنیا جایی نیست که بشود یک جشن تولد بزرگ ابدی بگیری و آدمها را به هر قیمتی که شده بکشانی خانه‌ات و تا ابد از ته دل با هم بگویید و بخندید. و جایی هم نیست که بشود همیشه نشست و نیست‌ها را حسرت خورد؛ حتی اگر حسرت خوردن شیرین باشد. دنیا همان واگن مترو است که گاهی آرزوها لای درش می‌مانند و قطار می‌رود، و نمی‌شود برگشت. آنقدر کوتاه است که وقت آن آه را هم نداشته باشی. و اگر آن طرف روی سکو بمانی هم هیچ وقت به خانه نمی‌رسی. کپک می‌زنی در حسرت رفتن.

حیف که در لحظه‌های وادادن نمی‌شود روشنی امیدوارانه‌ی بعضی باورها را زنده کرد. نمی‌شود که تازگی مانا نیست. آدم که وامی‌رود فکرهایش هم وامی‌روند. من اما شک ندارم در آن بعد از ظهری که دلم برای همه‌ی دوست‌داشتنی‌هایم تنگ شده بود، بیرون واگن را که نگاه می‌کردم ته دلم می‌دانستم آنچه که می‌خواهم چیزی بیش از تمام چیزهایی است که در این دنیا بگنجد....


تقدیم به همه‌ی دوستانم. 

به یک عالمه نام روشن‌ که از ترس از قلم افتادن نام‌های دیگری نمی‌نویسم‌شان.

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 22:53 توسط من |

(+)

هر جمعه‌ آه ِ عمیقی است 

از آنچه که نیستیم: نبودیم و نشدیم

از روزهایی که از هفته دست خالی آمده‌اند...


تا کی‌ خودمان را محاکمه خواهیم کرد، 

خودمان را به دار خواهیم آویخت،

و حیاتی نخواهد بود؟

«و لکم فی القصاص حیات...»

من به این محاکمه‌ی پرفریب

مشکوکم.


+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 18:45 توسط من

"همه می‌توانند بنشینند

و از ایستاده‌ها بسرایند

ایستاده‌ها - اما

همه درخت و دیوار نیستند

تا چه نوشتن را

دل

دل کنی

ایستاده‌ها رفته‌اند ."


"تنفس آزاد با محمد علی بهمنی"

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 23:22 توسط من |

دور نیست

که بگوییم باران، 

و ببارد.

دور است اما از این سرزمین اردی‌بهشتی متروک

که ساکنانش

فصل‌ها را به مقصد نامعلومی از دلمردگی ترک گفته‌اند


برچسب: من. 

+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 15:47 توسط من |


برای یکی مثل من که همیشه مشکلش با خیلی چیزها کم تحملی و عادت نداشتن به سختی بوده، عاشورا با آن شدت مصیبت یک اشاره‌ی بزرگ است به سمتی که می‌گوید تمام این تحمل نداشتن‌ها و نازک‌نارنجی بودن‌ها و ناراحتی‌ها از حال و گذشته، و ترسیدن‌ از اینکه فرداها چه پیش می‌آید، همه‌ی دلخوری‌ها، همه‌ی جملاتی که از جایی در درون آدم برمی‌آیند به اعتراض که "چرا من؟" و "چرا آن‌طور؟"، همه‌ی آن درک‌نکردن‌ها، همه و همه خورده‌ شیشه‌های نفسی هستند که آدم را این طور اسیر خودش کرده و نود و نه و نه و نه و ... درصد سختی‌های زندگی‌ از گور او بلند می‌شود. همه ماده‌های اولیه‌ی ذره ذره پوسیدن‌اند؛ از آن بندهایی‌ که اگر یک روز بنا باشد به انتخاب، و شرط انتخاب خالص و صاف بودن باشد، باید بروند یا رفته باشند که بشود انتخاب.

بعد خوب که نگاه کنی، تاریخ پر است از این اتفاقات. از این مصیبت‌ها. از شعب ابی‌طالب گرفته تا عمار و کمیل و ابوذر. انگار که آن خالص‌ترین آدم‌ها قبول کرده باشند که برای خاطر خدا و برای راحت‌طلبی‌های ما هم که شده، بدترین دردها را طی کنند و از سخت‌ترین‌ها بگذرند تا ما سختی‌هایمان را بهانه نکنیم. تا در آن لحظات سختی که آدم با خودش فکر می‌کند پس خدا کجاست و چرا می‌بیند و رضایت می‌دهد، به آنها فکر کنیم و از بزرگی امتحانشان دلگرم و مطمئن بشویم. تا هر بار که وحشت می‌کنیم از آینده و صورت زشت دنیا با تمام ظلم‌هایش، یادمان بیاید او که "حسین" بود و تنها حسینِ خدا بود، قطعه‌قطعه شد و تمام خانواده‌ و دوستان و عزیزترینانش نه به شکلی عادی، که به شهادت تاریخ به دردآورترین صورت ممکن اسیر شدند. تا یک بار هم که شده ببینیم و بفهمیم که دنیا هر چه هست و هر چه بوده و هر چه خواهد شد، هیچ نیست در برابر آنچه که قرار است از تسلیم شدن و اعتماد کردن به خدا و راه به آن برسیم؛ که اگر درد همیشه درد است و مرهمی لااقل در دنیا و دست‌کم ظاهرا نیست، خاطرِ خدا عزیزتر است از تمام آنچه که یک عمر می‌تواند بر آدم برود...

گفتن از همه‌ی اینها آسان است و عمل کردن بهشان خیلی سخت. یکی مثل من همین که با یک سرماخوردگی با زبان و دلش کفر نگوید هنر کرده‌. 


*: «وَ خُضِ الْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَيْثُ كَانَ.»از وصیت‌های امام علی علیه‌السلام به امام حسن علیه السلام.

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 21:20 توسط من |

پاره‌ای وقت‌ها هم کلمات سر جای خودشان هستند. حرف ‌حساب حرف‌هایت را هم می‌دانی. جایی برای گفتن اما نیست. حتی در جایی که قرار بوده غریب باشی. حتی بدون نام. حتی با این همه واژه‌ی منتظر. 

اینجا هم مثل همه جای دیگر، رسمش نگفتن است. نشنیدن است. و اگر تصمیم بگیری غیر از باشد، احتمالا زود پشیمان شوی. مثلا حالا که دارم اینها را می‌نویسم و به بعدش فکر می‌کنم که باید توضیح بدهم خوبم (حتی بهترم). باید توضیح بدهم که اتفاقی نیفتاده است. و یا اینکه اتفاق، خیلی وقتِ پیش افتاده است. و اینکه غالب چیزها مثل همان خیلی وقت ِ پیش فقط یک بازی‌اند. روراست نیستند. و اینکه واژه‌ها هنوز هم سخت دروغ می‌گویند و دنیاهایی می‌سازند که نیست. از چیزهایی می‌گویند که نیست. اینکه می‌توانند بی‌رحمانه زیبا باشند و با این حال، تهی. و بدتر از همه اینکه در دستان مایی هستند که نمی‌دانیم از جانِ واژه‌ها چه می‌خواهیم. و اینکه... غم و شادی هنوز هم متاسفانه مسری است...  

خیلی چیزها را نمی‌توان گفت. نمی‌توان نوشت. انگار از تداوم روزهایی که اینجا نوشته‌ای و دیگر آن آدم گمنامی نیستی که بودی. شاید هم از سر محاسبه‌ی اینکه چقدر داری درست می‌گویی. نمی‌دانم. فقط می‌دانم روزی که مدتها پیش بود، پایان یافت. بدم نمی‌آمد هزار جور از آن خداحافظی‌ها بنویسم که وبلاگ‌نویس‌ها مبتلایش می‌شوند. اما نمی‌دانم آدم بعدِ خداحافظی کجا باید برود. اگر قرار باشد همین "خود" ش را بردارد و برود یک جای دیگر، این که نشد خداحافظی! خداحافظی باید چیزی را تغییر بدهد. برای همین است که آدم ترجیح می‌دهد نرود. بنویسد. برای اینکه اگر واقعا چیزی عوض شده باشد، دیگر این رفتن پر سر و صدا معنا ندارد.


می‌گویم؛ بی‌‌ آنکه واقعا گفته باشم.

می‌نویسم؛ پس از پایان. 

+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 1:21 توسط من |


تعارف نداریم که؛ باید برای خودمان روضه بخوانیم. برای آن خودی که اگر بود در آن زمانه‌ی نامردی روزگار و ندای حق را می‌شنید و درخواست یاری آن بزرگان را، چه بسا روزها و شب‌ها با خودش کلنجار می‌رفت و هزار و یک مسئله را می‌کاوید تا سرانجام تصمیم بگیرد به سکوتِ خفت‌بارش ادامه بدهد (و البته وجدانش را با هزار و یک توجیهِ آماده آرام کند) یا تمام دنیا و زندگی‌‌اش را یکجا به پای دفاع از حق مطلق بریزد...


+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 1:48 توسط من


از همان "ان الله جمیل و یحب الجمال"ت باید می‌فهمیدم چه همه‌ی روزهای سخت و چه همین روزهای عادی، همین روزهای بی‌اتفاق ِ ساده و سخت و خوف و رجا، ممکن است قطعه‌های پازل زیبایی باشند که دیدنشان تنها چشم ِ توکل و صبر می‌خواهد...

مهربان‌تر از آنی که بشود تصور کرد، 

و ساخته‌ی دستانت، اگرچه دور باشد از خواسته‌های زودگذر و بچگانه‌ی ما، نمی‌تواند که زیبا نباشد؛ اگر ببینیم و اگر قبل‌ترش به قدر ذره‌ای از آنچه هست، به حکمتت اعتماد کنیم.


حالا اگرچه از مفهوم صبر یک عالمه سال نوری دورم، اما خوب می‌فهمم حکما از توکل بود که بانویی در عظیم‌ترین مصیب آسمان و زمین، جز زیبایی ندید.

«السلام علیکِ یا حبل الصبر»

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 12:53 توسط من |

مدتها بود گرفتار "جاذبه‌ی کتابی" نشده بودم. از اینها که مثلا هی دلت بخواهد مهمان‌ها دیرتر بیایند که بروی یکی دو فصل کوتاه ديگر بخوانی. یا دلت بخواهد هوا روشن بروید مهمانی تا توی ماشین بخوانی. امشب که کتاب تمام شده دارم به سبکی یا سنگینی حرفهایی که قرار است زده شوند و قیمتشان و تاثیرش روی حال و روز خواننده‌ها فکر می‌کنم. نمی‌دانم اگر نویسنده باشم همچین کتابی می‌نویسم یا نه. که حتما یک عالمه حرف دارد و بیشتر از حرف نقل واقعیت است اما تمام که می‌شود یک عالمه غصه‌ناک می‌شوی و دلت می‌خواهد یک دیواری پیدا شود که سرت را بکوبی تویش! مثلا گوگل پلاس فيـ.لـتر نباشد تا یک کمی حواست را از سنگینی آخر داستان پرت کنی. سخت است آدم بین گفتن حرفهای تلخ یا نگفتنشان سکوت را انتخاب کند!

پ.ن. بعدترش دارم فکر می‌کنم هر کتابی را کسی می‌خواند که دست کم تا حدی مخاطب آن باشد، و در مورد خیلی از کتابها، مخاطب آدمهایی هستند از جنس آدمهای همان داستان و با همان تجربه‌ها. پس انتقال تجربه مطرح نیست. آموختنی در کار نیست. فقط رد و بدل کردن حس‌های مشترک است. یک جور تبادل غم‌ها بین کسانی که آن غم را چشیده باشند. یک سوگواری مشترک شاید. (خودآزاری نیست خواندنشان؟)

پ.ن.2. فکر می‌کنم ایده‌آل‌ترین حالت آن است که آدم خودش را مسئول تمام چیزهایی بداند که می‌نویسد. با همه‌ی تبعاتش. به این معنا خیلی‌ها نمی‌توانند نویسنده باشند، یا لااقل خیلی چیزها را نمی‌توانند بنویسند. نگفتن بیشتر وقتها هنر بزرگتری از گفتن است.

بر فرض مثال: همین پست‌های غمگین و تیره و تاری که توی وبلاگ‌هایمان می‌نویسیم! :دی

+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:16 توسط من |

آینه، تصویر کسی را نشان می‌دهد که اشک در چشمانش حلقه زده و دارد فکر می‌کند دنیا چقدر غیرقابل تحمل است و چقـــــــدر باید صـبر کرد تا تمام شود. آینه، تصویر کسی را نشان می‌دهد که از خواستن ِ بی‌ارزش‌ترین و کوچکترین‌ چیزها هم هیچ وقت سیر نمی‌شود؛ ولع دارد برای خواستن و گفتن و داشتن. و حالا از آن وقت‌هایی است که از این گردش مداوم ِ چشم و گوش و زبان و دل دنبال این همه چیز ِ هیچ‌وقت تمام شدنی خسته شده. خسته شده از این دنیا، از خودش، و از خودش در این دنیا. آینه، یک ناامیدی مطلق را نشان می‌دهد؛ با این حال او فکر می‌کند که ناامیدی مطلق اصلا "نمی‌تواند" وجود داشته باشد؛ مگر اینکه تمام علت و معلول را بریزد بهم؛ مگر اینکه همه‌چیز را یک جا از مفهوم خالی کند؛ آن‌وقت دنیا بشود يک چیزِ پوچِ از روی تصادف. بعد او می‌شود موجودی که این همه می‌فهمد، در يک حجم ِ پوچ و خالی. باز پر از معنا و مفهوم و نشانه. که معناها نقض پوچی اند خودشان... بعد سرش گیج برود از این همه تناقض؛ و دیوانه بشود.

آینه بلد نیست امید را نشان بدهد. بلد نیست چهره‌ی حقیقی چیزها را نشان بدهد. آینه بلد نیست حتی آدم را واقعا همان طور که هست نشان بدهد. نشان به آن نشان که کسی یک روز می‌تواند جلویش بایستد و شاکی از قیافه‌ی نافرمش به این فکر کند که این خودِ واقعی ِ من نیست. این روح من نیست. من در جهانی دیگر شکلی دیگر خواهم داشت. و بعد به کوتاهی این عمر و به جدی گرفتن دنیا بخندد و برای چهره‌ی توی آینه شکلک در بیاورد. آینه عمق بلد نیست. و آدمهای کم‌عمق همیشه دلشان از اینکه آینه هیچ‌چیز بلد نیست و آنها هم بلد نیستند آنقدر در عمق زیبا بشوند که دیگر آینه مهم نباشد می‌گیرد. آینه هیچ وقت نخواهد توانست تصویر بی‌عیب و نقصی از کسی را نشان بدهد، که دلش همیشه گرفته است از اینکه آینه هیچ‌وقت نخواهد توانست...

آینه، آدم نمی‌فهمد؛ همان‌طور که ما. ما که هیچ‌وقت خودمان را نفهمیدیم و ندیدیم. 


1. سال نوی همگی مبارک. به امید آنکه امسال همه‌چیز در ذهن و دل‌ و زندگی‌مان روشن‌تر و پرمعناتر و زیباتر از همیشه شود؛ به نور هدایتش.

2. یک عالمه از دوستان مجازی جا مانده‌ام و انگار این روال قرار نیست تغییری بکند. نیامدن‌ها و احوال نپرسیدن‌ها را بگذارید به حساب سرشلوغی. راستش اما از این وضع جدید ناراضی نیستم؛ زندگی نرمال‌تری است. شما هم مواظب خودتان باشید!

آخر.

تقدیم به دوست عزیزی که امشبم را با لطفش زیبا و معنادار کرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 1:58 توسط من |


در شکم ماهی‌ای آنچنان بزرگ

که "لا اله الا انت" و "انی کنت من الظالمین" گم است؛


حالا مثلا ایوبم.

+ نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 2:2 توسط من |


نرگس،

عطر ِ خوب ِ آمدنی‌هاست

دنیا دنیا هم که دنیا

دار ِ رفتنی‌ها باشد


آمدنی‌های خوبت جاودان. تولدت مبارک :)

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 1:36 توسط من |


یک بازارچه خیریه‌ی مجازی کوچولو تو این وبلاگ برگزار شده.

+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 18:20 توسط من |


تو باید به رنگ‌ها جان بدهی. رنگ‌ها ولی در هم و برهمند. آشفته و مشوش. کسی نمی‌داند چه چیزی کشیده شده. نه نقاشی‌ات را می‌شود دید نه رنگ‌ها را می‌شود تشخيص داد. این یعنی سردرگمی. این یعنی که اين من نیستم؛ اضطراب است که خيابان‌ها را گز می‌کند. من گم شده‌ام. گم شده‌ام با تمام شواهد. اين تشويش و ندانستن، اين درهم‌برهمی رنگ‌ها، اين شاهد بزرگ که زندگی نباید اين باشد که هست... می‌ترسم از اينکه هیچ‌وقت هیچ‌چیز اين معما را نفهمم. نبينم رنگ‌ها را. نفهمم جای چه چیز خالی است و کجاست. هیچ جایی نروم آخر.

تو که باشی باید به رنگ‌ها جان بدهی. باید بدهی اما رنگ‌ها ...


«و من الناس من یعبد الله علی حرف»


پ.ن. اين یکی دوماه پرمشغله دارد تمام می‌شود و من خودم را خوب می‌بینم که در شلوغی روزها چقدر شکننده و ضعیف و بی‌ايمان می‌شوم و وابسته‌ی اتفاقات لحظه‌ای. کوچکترين اتفاقی را آنقدر جدی می‌گيرم که انگار قرار است حکومت کند. همينم من. همين منِ ناامید و عصبانیِ روزهایی که جُرمشان فقط مشغله و خستگی موقت است.

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 3:54 توسط من |

یک وقتهایی دلم می‌خواهد می‌شد پناه همه‌ی بچه‌های بی‌پناه دنیا باشم. بروم از دست تمام پدر و مادرهای دیوانه نجاتشان بدهم، از دست فقر نجاتشان بدهم، از دست جهل آینده نجاتشان بدهم. بعد خوب که فکر می‌کنم می‌بینم تلخی‌اش این است که چنین چیزهایی نشدنی نیست و ما همه هی یادمان می‌رود. فقر را، نیاز را، کودکان بی‌سرپرست را. که چقدر ساده از دستمان کارهای کوچک برمی‌آید و ما هی دوباره آه می‌کشیم از ناتوانی و بسته بودن دست‌هایمان. می‌ترسم دیر شود روزی که بفهمیم واقعا از دستمان کاری ساخته بود. که مثلا غصه‌ی فلانی و مشکل لاینحل فلانی را اصلا از همان اول برای دست‌های منجمد ما ساخته بودند. 

ما که نباشیم یکی دیگر پیدا می‌شود که کاری کند. بدی‌اش این است که آدم از کنار دردها می‌گذرد و نمی‌فهمد. و بدتر اینکه همین را هم می‌داند و این چیزها را می‌نویسد.

(+)(+)

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 20:42 توسط من |


دلم جایی برای ماندن می‌خواهد.


پ.ن. آخر هیچ حرف جدیدی نیست؛ حتی همین که هیچ حرف جدیدی نیست.

+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 0:11 توسط من |


«پس اگر او (محمد صلی الله) بمیرد یا کشته شود شما به عقب (جاهلیت خود) بازمی‌گردید؟»*


*: وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ. 144 آل عمران.

پ.ن. آنقدر عقب که برسد به عاشورا...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 16:19 توسط من


"و فکر می‌کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد 

شنیده خواهد شد."


سهراب

+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 17:43 توسط من

اینجا باز دارد می‌شود دفتر یادداشت‌های روزانه. یک چندمدتی این من گم شده را تحمل کنید. 
(و البته به بعدش هم اصلا امیدوار نباشید!)


نمی‌نویسم. 

کتابخانه را نگاه می‌کنم. ردیف وسط سمت چپ. همان جا که مهدی اخوان ثالث ایستاده. از سالهای دبیرستان. از منی که اخوان و خدای چیزهای کوچک و ... می‌خواند. که برای تولدش بچه‌های ا ش ز دیوان شمس خریده بودند بس که هی گفت. دیوان شمسم رفت گوشه‌ی کتابخانه‌ی هال. حالا یک جلدش توی اتاق ح است که دیوان حافظ را هم مدتهاست صاحب شده و برای حافظ خواندن باید از او اجازه بگیریم. جلد دیگرش خانه‌ی ز است. روزی که دکور خانه‌‌اش را می‌چیدیم رفت کنار دیوان حافظ برای قشنگی. دو سه هفته پیش ز یادش افتاد، گفت برش می‌گردانم. عجله نداشتم. توی دلم گفتم آخ! سی‌دی م هنوز دست من است. نصفش را ندیده‌ام. این به آن در.

نگاهم را از کتابخانه می‌گیرم. از منِ آن سالها. نگاهم می‌افتد به قفسه سمت راست. انگار منی جدید. قفسه‌ی چیزهایی که ولع دانستن‌شان را دارم، منطقی‌ها، سوالات (خوب که فکر می‌کنم آن سالها هم داشتم). یک لحظه حس می‌کنم انگار مدتهاست از زندگی کردن غافلم. شاید از خودم. که نکند من اصلا و ذاتا همان منِ احساساتیِ منطقی سالهای دبیرستانم، تا این منِ منطقیِ احساساتی حالا؟ و بعد باز فکر می‌کنم بازگشت از یک منِ منطقیِ احساساتی به یک منِ احساساتیِ منطقی، بازگشت به عقب نیست؟ و جواب می‌دهم هست. و ذهنم از دنیایی که می‌شود تمام عمر شعر خواند می‌آید به دنیای واقعی. حالایم را دوست دارم. منِ قدیمم را هم دوست دارم. نمی‌دانم اما چه چیزهای را باید نگه دارم. تعادلم این وسط گم است و وابسته به حس و حال. آخرش هم می‌دانم که آدم ِ هیچ‌چیزی نمی‌شوم. همان منِ قطعه‌قطعه‌ی ناتمام ِ همیشه. که یک سرش در هندسه و اشکال و استدلال و تحلیل گم است و سر دیگرش در آسمان و خیالات. این بار این قطعه‌قطعه بودن را دوست دارم.

می‌نویسم.


برچسب‌ها: نوستالژی, علامت‌سوال‌ها
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 0:38 توسط من |


سرم که شلوغ می‌شود انگار کلا کور و کر و لال باشم. انگار نه خانواده را می‌بینم نه دوستان را. بعد نه که نبینم، زیرزیرکی از لابلای ورقه‌ها ذهنم می‌رود سمت صداهایی که از دور می‌آیند و اس‌.ام‌اس‌های جواب نداده و کادوی تولدهای در راه که باید بخرم و لبخندهای جامانده و فیس بوکِ چند‌ماه چک نشده و به خودم می‌گویم حالا وقتشان را ندارم. احتمالا دارم ولی از یک حس مجازی دستم نمی‌رود به علیک سلام و توقف و احوالپرسی و لاگین. بعد یاد جوابهای سرسری و الکی دویدن‌هایم و همه‌ی پاسخ‌های مانده می‌افتم. جواب سلام‌ها و حرفها را آرشیو می‌کنم جایی میان برگه‌ها و اضطراب‌ها و تاریخ‌هایی که باید بگذرند، و منتظر می‌شوم سرم خلوت شود تا برگردم پیش دنیا. بعد فکر می‌کنم چه بد می‌شود اگر دنیا یک جایی میان این روزها تمام شود!

پ.ن. بچه‌ها همیشه بعد امتحان می‌گفتند چرا اینقدر رفته بودی توی برگه؟ مگر نگفتیم دستت را باز بگذار؟ من اصلا یادم نمی‌آمد. 

انگار پیش همه‌ی آدمها و با فکرشان، ولی توی یک محفظه‌ی شیشه‌ای مجزا.

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:51 توسط من |