ظهر تابستانی که کِرِخت نماند...
دلم هیچ چیز نمی خواهد. خالی ِ خالی ام. از آن روزهاست که نه حال حرف زدن دارم، نه نای راه رفتن، نه حوصله ی هیچ کاری.
دلم ظهر تابستان است؛ همانقدر کرخت و کُند.
هنوز هم از دنیا سر در نمی آورم. از بودن. از چراییِ بودن. فلسفه اش را خوب می بافم اما، سر در نمی آورم. کم می آورم در لحظاتی که باید دانست.
انسان چرا همیشه، حتی در اوج ِ کرخت بودن، به معناهای دور، به "اتفاق" و "حادثه" می اندیشد؟ انسان چرا این همه منتظر ِ معجزه است؟ و با اینکه می داند که معجزه ای نخواهد بود، باز از تصور یک اتفاق ناگهانی ِ خوب، که تمام آرزوهای ناخودآگاه ِ کودکی اش را برآورده کند، دلش قنج می رود؟ انسان چرا همیشه منتظر یکی است؟
دلم در بی احساس ترین حالتِ ممکن به سر می برد. از این می ترسم. عدد سالها و ماهها را بی اختیار حساب می کنم. بیش تر از نصف سیصد و شست و پنج تایش به کارهای روزانه ی صرف می گذرد. خیلی هایش را خودم تلف می کنم. خیلی هایش آبروریزی است. بعضی هایش را افسرده ام. بعضی هایش شادی می زند زیر دلم، و مرا از کار و زندگی می اندازد. فقط می ماند لحظه هایی که با آسمان تنهایم. اگر شانس بیاورم و هوا خنک باشد، یا غروب باشد، یا شب باشد و ستاره باشد (تازه باید کنار پنجره نشسته باشم؛ تاکسی را می گویم). فقط همین لحظه های زندگی می ماند. یا آنجا که آدمها کاری می کنند که دلت می خواهد بغلشان کنی. یا آنجا که هیچ کاری نمی کنند، اما باز دلت می خواهد بغلشان کنی. یا لحظه هایی که دلت می خواهد ببخشی... چقدر کم اند لحظه ها. و چه ساده و بیکرانند لحظه های خوب؛ اما چه کم اند. با خودم فکر می کنم شاید اصلا این کمیت مهم نباشد. شاید حتی بتوان خود را برای لحظه های بی معنایی که اکثریت قریب به اتفاق عمر را پر کرده اند بخشید. شاید به عدد نباشد. هااااااااای! اصلا چرا باید باشند این لحظه های کرخت؟
این روزها چقدر دوست دارم تاییدم کنی. بزنی پشتم و بگویی: همه چیز را می دانم. همه ی چیزهایی که به خاطرش حالت از خودت به هم می خورد. با همه ی اینها، تو خوبی. ادامه بده. برو.
. . . . . . . . . . .
دلم دیگر کرخت نیست. لحظه ها چه عجیبند؛ چقدر جا دارند! چقدر کافی اند و چقدر کم. کافی اند که حالی، حتی اگر گرفتار ظهر کِشدار تابستان باشد، عوض شود... هنوز هم سر در نمی آورم از دنیا. هنوز هم با اینکه می دانم هیچ چیز اتفاقی نیست، از خیلی چیزها سر در نمی آورم. بیش تر از همه، از کارهای توست که سر در نمی آورم. از همین معجزه های کوچکت. گفته بودم، "همه ی کارهای تو غیر منتظره است"...