از شهری که با مسافرهایش مهربانترین است، به تهران خاکستری برمی گردیم و این برگشتن مثل تمام شدن باران می ماند. تا وقتی می بارد تهران دلت زیباترین شهر دنیاست و از لحظه ای که تمام می شوددوباره غبارها برمی گردند و روی هم می نشینند. ما چرا اینقدر مقیم و ساکنیم که همیشه باید باد بوزد تا چیزی عوض شود؟

که یاران فراموش کردند عشق

ادامه نوشته

ببین در دل شب نشان از تو جویم...

 

دستهای دنیا خالی است و تمام دنیای اطراف دارد تو را جار می زند. تمام اشیاء، تمام نظریه ها، تمام سمینارها و گعده ها و آدمها و روابط. همه دارند تهی بزرگی را به رخ می کشند که به تو اشاره می کند. مثل گدایی که دست یا کاسه اش را به سمتت گرفته و هر چقدر خالی تر باشد، محتاج بودن و «به من کمک کنید» را بیشتر جار می زند.

پ.ن. از این سیرک بزرگی که اسمش دنیاست خسته شده ام. چرا هیچ درویش مصطفایی توی داستانم زنده نیست؟